مفت

گنجشکها یه ضرب المثلی دارن که میگه: « عَن مفت، آدم مفت»

غفلت

اُستن این عالم ای جان غفلت است،
هوشیاری این جهان را آفت است.
— مولوی

Doubt

When in doubt, do it. It’s much easier
to apologize than to get permission.
— Grace Murray Hopper

The real reason Google wants to kill RSS

RSS represents the antithesis of this new world: it’s completely open, decentralized, and owned by nobody, just like the web itself. It allows anyone, large or small, to build something new and disrupt anyone else they’d like because nobody has to fly six salespeople out first to work out a partnership with anyone else’s salespeople.

That world formed the web’s foundations — without that world to build on, Google, Facebook, and Twitter couldn’t exist. But they’ve now grown so large that everything from that web-native world is now a threat to them, and they want to shut it down. “Sunset” it. “Clean it up.” “Retire” it. Get it out of the way so they can get even bigger and build even bigger proprietary barriers to anyone trying to claim their territory.

Well, fuck them, and fuck that.

Alcohol

Please, take care of yourself.
A recent joint study conducted by the Department of Health and the Department of Motor Vehicles indicates that 23% of traffic accidents are alcohol related.
This means that the remaining 77% are caused by assholes who drink
bottled water, starbucks, soda, juice, energy drinks, and shit like that.
Therefore, beware of those who do not drink alcohol. They cause three
times as many accidents.

گودر

گودبای گودر؛ پیش به سوی http://theoldreader.com

شارلاتان تمام عیار

…. بنابراین در همه‌ی این آثار، به معنایی از نظریه که هر کس در علوم یا هر حوزه‌ی جدی دیگری با آن آشنا است، نظریه‌ای وجود ندارد. سعی کنید در سرتاسر کارهایی که نام بردید اصولی را بیابید که بتوان از آنها نتایجی، گزاره‌هایی به لحاظِ تجربی آزمون‌پذیر، استنتاج کرد؛ نتایجی فراتر از سطح چیزهایی که می‌توان در پنج دقیقه برای بچه‌ای دوازده‌ساله توضیح داد. ببینید پس از رمزگشایی از عبارت‌های قلنبه سلمبه می‌توانید چنین چیزی بیابید. من نمی‌توانم. لذا به این سنخ ادا و اطوارها علاقه‌ای ندارم. ژیژک نمونه‌ای افراطی از آن است. در آنچه او می‌گوید هیچ نمی‌یابم. ژاک لاکان را در واقع می‌شناختم. به نوعی دوست‌اش داشتم. گاهی ملاقات‌هایی داشتیم. ولی بی‌رودربایستی فکر می‌کردم او یک شارلاتان تمام عیار است. او تنها برای دوربین‌های تلوزیونی ژست می‌گرفت، همان طور که بسیاری روشنفکرانِ پاریسی چنین می‌کنند. کوچکترین ایده‌ای ندارم که چرا این کار تأثیرگذار است. در آن هیچ چیزی که در خورِ تأثیرگذاری باشد نمی‌بینم.
— نوآم چامسکی

What you’re referring to is what’s called “theory.” And when I said I’m not interested in theory, what I meant is, I’m not interested in posturing–using fancy terms like polysyllables and pretending you have a theory when you have no theory whatsoever. So there’s no theory in any of this stuff, not in the sense of theory that anyone is familiar with in the sciences or any other serious field. Try to find in all of the work you mentioned some principles from which you can deduce conclusions, empirically testable propositions where it all goes beyond the level of something you can explain in five minutes to a twelve-year-old. See if you can find that when the fancy words are decoded. I can’t. So I’m not interested in that kind of posturing. Žižek is an extreme example of it. I don’t see anything to what he’s saying. Jacques Lacan I actually knew. I kind of liked him. We had meetings every once in awhile. But quite frankly I thought he was a total charlatan. He was just posturing for the television cameras in the way many Paris intellectuals do. Why this is influential, I haven’t the slightest idea. I don’t see anything there that should be influential.

باور

ذهن آدم‌ها بر مبنای «باور کردن» کار می‌کند. «باور نکردن» تلاش ذهنی مضاعفی می‌طلبد
دن گیلبرت

هنگام نوشتن هرقدر هم که تنها باشی، کافی نیست

کافکا در یکی از نامه‌هایش به فلیسه می‌نویسد: «… نوشتن یعنی گشودن مفرط خود … هنگام نوشتن هرقدر هم که تنها باشی، کافی نیست. وقتی می‌نویسی، اطراف‌ات هر قدر هم که ساکت باشد، کافی نیست و شب هنوز خیلی کم شب است. هرگز وقت کافی در اختیارت نیست چون راه‌ها طولانی‌اند و به سادگی گم‌راه می‌شوی … به‌ترین شیوه‌ی زندگی برای من نشستن در درونی‌ترین اتاق یک انباری وسیع و دربسته با نوشت‌افزار و یک چراغ است. برایم غذا بیاورند و آن را همیشه در دورترین نقطه از اتاق من و پشت آخرین در ِ انباری بگذارند. راه قدم‌زدن‌هایم، در لباس خواب و زیر سقف‌های قوسی شکل انباری، تنها راه رسیدن به غذا باشد. بعد به پشت میزم برگردم، به آرامی و با تامل غذا بخورم و بلافاصله شروع به نوشتن کنم. چه چیزها می‌توانستم بنویسم! از چه عمقی بیرون‌شان می‌کشیدم!»
باید تمام این نامه‌ی هوش‌ربا را خواند. هیچ‌گاه چیزی درباره‌ی نوشتن گفته نشده که ناب‌تر و گزنده‌تر از این باشد. تمام برج عاج‌های جهان در رویارویی با این انباری‌نشین فرومی‌ریزند و واژه‌ی سواستفاده شده‌ی، از معنا خالی شده‌ی «تنهایی ِ» نویسنده به ناگهان و بار دیگر وزن و معنا می‌یابد.

از کتاب در دست انتشار «محاکمه‌ی دیگر، نامه‌های کافکا به فلیسه»، الیاس کانه‌تی، فارسی ناصر غیاثی

Thunder

If you ride like lightning,
you’re gonna crash like thunder.
— The Place Beyond The Pines (2013)