Archive | ژوئن 2011

اسکندر

آنکه در خونش طلا بود و شرف

شانه‌ای بالا تکاند و جام زد

چتر پولادین ناپیدا به دست

رو به ساحلهای دیگر گام زد

باز ما ماندیم و جهل و بی کسی

 وآنچه کفتار است و گرگ و روبه است

گاه می‌گویم فغانی بر کشم

باز می‌بینم صدایم کوته است

هر که آمد بار خود را بست و رفت

ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب

زان چه حاصل جز دروغ و جز دروغ

زین چه حاصل جز فریب و جز فریب

باز می‌گوییم ، فردای دگر

باش ، شاید دیگری پیدا شود

کاوه ای پیدا نخواهد شد  » امید»

کاشکی اسکندری پیدا شود

  اخوان ثالث

Advertisements

Phonebook

به سلامتی اونایی که می دونی هیچ وقت نمی تونی بهشون زنگ بزنی ولی بازم دلت نمی یاد شمارشونو از فون بوکت پاک کنی